چرا آدمی رنج میبیند؟
پاسخ #مولانا:
یکی اینکه آدمی #مقاوم شود
یکی هم اینکه #بیدار شود
یک دم به باغم میکِشی
یک دم به داغم میکِشی
(و نتیجه ؟)
پیش چراغم میکشی
تا واشود چشمان من
عشق
به نام خداوند بخشنده مهربان
رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ ۖ
وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا ۚ (۲۸۵ بقره )
پروردگارا ! آنچه را که ما طاقت تحملش را نداریم ، بر ما قرار مده و ما را عفو کن وما را ببخش و به ما مهربانی کن .
دیوان شمس غزل۳۰۱۳
چرخِ تنِ دل سیاه,پُر شود از نورِ ماه
گر کُند آن آفتاب,مرحمت آغازیی
نُور ماه=منظور نُور خدا
آفتاب=منظور خود خداست
زمانی که ما به شکر و تسلیم سَر بِنَهیٖم و منیت ها و دَردها را بیندازیم ,زمانی که تسلیم اتفاقات باشیم, خداوند نور هدایت و لطفش را بر قلب ما میتاباند و درون ما را پر از نُور می کند ,نُوری که ما را هدایت میکند و در این لحظه ما بیدارتر و هوشیارتر و شاداب تر و زنده تر می شویم و این همانند زمانی ست که خورشید نورش را بر ماه می تاباند و آن را پُر نُور می کند و ماه درخششی کامل پیدا میکند به مقدار و اندازه ای که به او نور می دهد می تابد , پس ما با فضاگشاییِ کامل نور کامل و گیرایی را از زندگی کسب خواهیم کرد که آن باعث می شود ما سازنده تر حرکت کنیم , با ثبات تر باشیم , کاملاً ناظر اعمال و رفتارمان باشیم و دائم شُکرکنیم در این لحظه تجربه می کنیم , و اختیار آن تماماً بدست خود ما است هر چه کوشش بیشتر و بهتری انجام بدهیم لطف بیشتری را دریافت خواهیم کرد.
مُطرب و سُرنا و دَف, باده بر آورده کف
هر نفسی زآن لطف آرَد غَمّٰازیی
لطف=نرمی,نیکی,احسان زندگی
غَمّٰازیی=فاش کنندهٔ راز,اشاره به چشم و ابرو
مطرب=خود هوشیاری در ما
سُرنا و دَف= تمام ابعاد مختلف جسم ماست
باده=برکتی ست که از آن طرف میآید
هوشیاری در ما که خود زندگی ست و ما هم او هستیم, و بر تمام اَبعادِ مختلف بدن و روحمان اثر میگذارد تا ما فضا گشایی و تسلیم واقعی و عملی شویم و آن باده برکاتی را بر جسم و جان ما می ریزد که ما را انسانی شاد و با ثُبات و پُر تلاش میکند و دیگر انسانی میشویم که زمان برایش معنایی ندارد, و در این لحظه در آخر زمانی به سر می بریم, دیگر اَصل ما خیلی جِدِّی جِدِّی و بطور مُستمر در تلاش است, برای همین در این لحظه و در هر نفسی که می کشیم لطف خداوند را در تمام اَبعادِ وجودی زندگیمان حس خواهیم کرد,برای همین اعمال ما دانسته است و پذیرنده و مورد عنایت می باشد, چون چنین انسانی دیگر نمی تواند راستگو نباشد ,مهربان نباشد, چنین انسانی صابر است, زورگو نیست,خشمگین نمیشود، عصبی نیست، ارتعاشی که این لحظه به کائنات می دهد ارتعاش زندگی است دیگر میتواند لطف زندگی و عشقش را به دیگران بدهد کریم میشود رحیم میشود ,صادق است ریا و نیرنگ در زندگی او راهی ندارد
ای خُنُک آن جانِ پاک, کز سَرِ میدانِ خاک
گیرد زین قلبگاه, قالب پردازی
میدان خاک =میدان ذهن و جسم است, یعنی از طریق هماهنگی ها دیدن
قلبگاه= مرکز چیز های تقلبی ,ذهن
قالب پردازی= مردن
یادداشت های شریف
@mrshkyaddasht
چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی
که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی
چو تو چیزی نمیدانی که باشد دستگیر تو
چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی
گِل و دل
ما بین خودمان و تمام جریانات و پدیدههای زندگی یک نوع تعلق ایجاد کردهایم. یا درستتر این است که بگوییم این تعلق بین ما و سایۀ آن جریان و پدیدههاست، نه خود آنها. ما دربارۀ این تعلقات صحبت میکنیم - تعلقاتی که یا غرورآمیز است یا خفتآمیز. داستانی دربارۀ شاه نعمتالله ولی شنیدهام که به نظرم محتوای داستان نزدیک به موضوع مورد نظر ماست. میگویند شاه نعمتالله مرد ثروتمندی بوده است. یک روز شخصی از نزدیک خانۀ شاه نعمتالله عبور میکند میبیند شاه نعمتالله میخ افسار طلا را به زمین کوبیده و خودش فارغ و آسوده در سایۀ درختی خوابیده است. آن شخص میگوید: "شاه نعمتالله تو که عارف وارسته و بینیازی هستی چرا میخ افسار گاوت باید از طلا باشد؟!" شاه نعمتالله جواب میدهد: "میبینی که میخ طلا را به گل کوبیدهام، نه به دل". امیدوارم به پیام اصلی داستان توجه کنید. پیام داستان این نیست که من و شما هم برویم میخ افسار گاومان را از طلا بسازیم. پیام داستان این است که داشتن، بودن و دانستن مسئله نیست. مسئله این است که ما بین خود و داشتنها، بودنها و دانستنهای خود یک نوع رابطۀ تعلقآمیز یا غرورآمیز ایجاد کردهایم؛ میخ داراییهای خود را به دل کوبیدهایم. ما از بودنها، داشتنها و دانستنهای خود یک مرکز ذهنی به وجود آوردهایم و آن را به عنوان "من" بر مسند وجود خود نشاندهایم. و این مرکز است که بر ما حکومت میکند. یعنی یک مقدار تصویر بر ما حکومت میکند. و ما با کیفیت تعلقگونه سخت به این تصاویر چسبیدهایم و خود را به اسارت آنها درآوردهایم.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
نوشته محمدجعفر مصفا
پیشنهاد می کنم بخونین خیلی درس داره !!
داستانی از تئودور داستایوفسکی نویسنده شهیر روس:
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند.
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد.
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت.
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم.
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست،
عظمت در چگونگی دیدن است.
گاهى خودت رامثل یک کتاب ورق بزن،
انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی.
بین بعضی حرفهایت "کاما" بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی.
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار.
تا فرصت ویرایش هست... خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن...
حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ...
اما بعضی را پر رنگ...
برخی آدم ها را حذف کن، برخی را نه!
هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن!
روز خوب به ما شادی می دهد،
روز بد به ما تجربه،
و بدترین روز به ما درس می دهد ...!
فصل ها برای درختان هر سال تکرار می شود،
اما فصل های زندگی انسان تکرار شدنی نیست...
تولد ...، کودکی ...، جوانی...، پیری و ... .
تنها زمانی صبور خواهیم شد که صبر را یک قدرت بدانیم نه یک ضعف!
آن چه ویران مان می کند، روزگار نیست، حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ است....